صلح عادلانه

یادداشت

صلح عادلانه سه شنبه, 10 فروردين 1395 ساعت 18:55

(1 رای)
782 بار

اطلاعات تکميلي

  • نویسنده: کمال مصطفی پور
  • تعداد صفحات: 17

مقدمه: با مطالعه‌ی تاریخ زندگی بشر در می‌یابیم، کمتر دوره‌ای وجود دارد که انسان با جنگ و درگیری دست‌وپنجه نرم نکرده باشد و به همین دلیل رسیدن به صلح، آرزوی دیرینه‌ی بشر است که متأسفانه تا به امروز اگر چه در سطح منطقه‌ای و در بعضی از کشورها و در بعد داخلی نسبتاً تحقق یافته باشد اما در سطح جهانی، هنوز هم در حد یک رویا که گاهاً و در بازه‌ی زمانی اندکی نمایانگر شده و مجدداً از عرصه‌ی زندگی بشر محو می‌شود؛ باقی مانده است به صورتی که اکنون نیز شاهد بروز جنگ و خشونت در جای‌جای پهنه‌ی گیتی هستیم . بعد از سال 1945، 120 جنگ کوچک و بزرگ داخلی و بین‌المللی در جهان رخ داده است؛ که البته بیش از 100 تای آن‌ها در کشورهای جهان سوم رخ داده است.
تلاش برای نیل به صلح نیز تاریخی پر فراز و نشیب دارد. زمانی صلح فقط فاصله‌ای بود بین دو جنگ که طرفین برای جنگ بعدی تجدیدقوا می‌کردند و این زمانی بود که تئوری‌های مختلفی مطرح بود که جنگ‌ها مشروع قلمداد می‌شدند و سپس تلاش شد تا بعضی جنگ‌ها مشروع قلمداد شوند و تئوری «جنگ مشروع» مطرح شد و تا به امروز که جنگ ضد ارزش تلقی شده و صلح یک ارزش انسانی بوده و جامعه‌ی جهانی تلاش دارد تا به صلح نایل آید و می‌بینیم که میثاق جامعه‌ی ملل و منشور ملل متحد هر کدام در مقدمه‌ی خود ایمان راسخ کشورهای عضو را به صلح بیان داشته و به نوعی هدف از تشکیل این دو سازمان نیز حفظ صلح و امنیت ذکر شده است.
اما با مطالعه‌ی تاریخ این دو سازمان بین‌المللی در می‌یابیم که جامعه‌ی ملل اگر چه مدت زمان کوتاهی صلح را برای جهانیان به ارمغان آورد، اما در انجام مأموریت خویش موفق نبوده و در اندک زمانی جنگ دوم جهانی، پایانی بر تاریخ کوتاه این سازمان شد و عملاً ناکام ماند و سازمان ملل متحد نیز در بحران هایی مانند غزه، افغانستان، عراق و سوریه آن چنان که می بایست مانع نقض گسترده صلح نگردیده است.
با مطالعه‌ی کتب و مقالاتی که در مورد جنگ و صلح نگاشته شده‌اند، پی می‌بریم که به ازای هر هزار صفحه‌ای که در مورد جنگ نگاشته شده است، تنها یک صفحه در مورد صلح نوشته شده است  و در مباحثی نیز که در باب صلح موجودند، کمتر به صلح عادلانه پرداخته شده است و بیشتر به صلح پایدار، تحکیم صلح، صلح مثبت و ... توجه شده است. صرف‌نظر از اینکه دلیل عدم پژوهش در این زمینه چه بوده است، به نظر می‌رسد عدم توفیق صلح در طول تاریخ و به خصوص بعد از تشکیل جامعه‌ی ملل عدم توجه به صلح عادلانه بوده است. در حالی که فاتحان جنگ اول جهانی منویات خود را به شکست‌خوردگان جنگ تحمیل کردند (البته در طول تاریخ به استثنای چند مورد فاتحان جنگ این‌گونه عمل کرده‌اند و خواه‌ناخواه زمینه را برای جنگی دیگر مهیا کرده‌اند)، زمینه‌ی لازم را برای اینکه شکست‌خوردگان در صدد انتقام برایند، آماده کردند؛ و نهایتاً جنگ دوم جهانی به وجود آمد. در حالی که اگر فاتحان جنگ صلحی عادلانه برپا می‌کردند، احتمال جنگ دیگری بسیار کمتر می‌نمود.
در بُعد داخلی نیز قضیه تقریباً شبیه است؛ صرف‌نظر از انقلاب‌هایی که در کشورها به دلیل حکومت ظالمان شکل گرفته است و طی آن‌ها ملت با حکام بیدادگر کشورها درگیری داشته‌اند که عموماً موقتی بوده است، در بسیاری از درگیری‌های داخلی اکثریت با اقلیت درگیر بوده‌اند که تعداد این جنگ‌ها در طول تاریخ کم نیست. در حالی که عموماً اکثریت بر اقلیت حکمرانی می‌کرده‌اند، و ارزش‌های خود را بر اکثریت تحمیل می‌کرده‌اند و در کل به عنوان افرادی در سطح پایین‌تر برشمرده می‌شده‌اند و صلح داخلی بیشتر هنگامی به وجود می‌آمده که اقلیت به ناچار و به دلایل مختلف من جمله دلیل نظامی، یارای جنگ با اکثریت را نداشته‌اند و این صلح نام گرفته است در غیر این صورت در اکثر مواقع اقلیت با اکثریت درگیری داشته و صلح نقض شده است و دلیل در اینجا نیز به نظر می‌رسد عدم شکل‌گیری صلح عادلانه در سطح جامعه باشد.
صلح واقعی هنگامی به وجود می‌آید که توأم با عدالت باشد و صلحی که افراد جامعه (در بعد داخلی) و کشورهای ضعیف (در بعد بین‌المللی) در آن احساس حقارت و ناتوانی می‌کنند، صلح نبوده و منجر به نقض صلح ظاهری موجود خواهد شد. در این نوشته‌ی کوتاه سعی بر آن است تا صلح عادلانه اندکی شکافته شده و راه کارها و موانع آن در دو بعد داخلی و بین‌المللی، بررسی شود.
صلح و عدالت
صلح در لغت به معنی «دوری از آشوب و زیستن در آرامش و رهایی از جنگ » و «آشتی، تراضی میان متنازعین، سازش، مقابل حرب و جنگ » ترجمه شده است و البته معنای اصطلاحی نیز از معنای لغوی زیاد دور نیست، صلح را در دو مفهوم صلح منفی و صلح مثبت بیان کرده‌اند؛ صلح منفی به معنی عدم وجود درگیری و جنگ و به وضعیتی ما بین دو جنگ و همچنین به معاهدات پایان جنگ معاهدات صلح و صلح مثبت به معنی همبستگی جامعه‌ی بشری  که گسترده‌تر بوده و به از بین بردن ریشه‌های بروز خصومت می‌پردازد. اگر چه صلح عموماً به معنای منفی اتلاق می‌شده است، اما به نظر می‌رسد صرف وجود آرامش و عدم وجود جنگ به معنای وجود صلح نباشد به عنوان نمونه در دوران جنگ سرد اگر چه بین ایالات متحده‌ی آمریکا و شوروی عملاً جنگی وجود نداشت اما صلح نیز وجود نداشت.  و به همین دلیل این دوره را دوره ی جنگ سرد نام نهاده اند.
عدالت در لغت به معنی راستی (استقامت) و در شریعت به معنی راستی در راه حق و دوری از مانع و برتری عقل بر هوی است؛ به اعتقاد جرجانی عدالت از این جهت که مصدر است، مترادف عدل است و عدل عبارت است از اعتدال، راستی، میل به حق و همچنین حد وسط بین افراط و تفریط و در نظر فلاسفه، عدالت عبارت است از اصل آرمانی یا طبیعی یا قراردادی که معنای حق را تعیین و احترام به آن و رعایت آن را در عمل ایجاب می‌کند. اگر عدالت متعلق به شیء مطابق با حق باشد، بر برابری و راستی دلالت دارد. در این مفهوم گاه برای بیان عدالت از انصاف یا بر حق بودن امر سخن به میان آورده‌اند.
اما اگر عدالت متعلق به فاعل باشد یکی از فضائل چهارگانه (حکمت، شجاعت، عفت و عدالت) است. عدالت از جهت اجتماعی دلالت دارد بر احترام به حقوق دیگران، و اعطای حق به صاحب حق. به اعتقاد بسیاری از فلاسفه، اساس عدالت، برابری است که حد وسط بین افراط و تفریط است. عدالت در نزد اینان بر دو قسم است: عدالت تبادلی  و عدالت توزیعی  اولی مربوط است به تقسیم اموال و توزیع منافع در میان افراد و به تناسب استحقاق هر یک از آن‌ها به صورتی که بتوان گفت نسبت این فرد انسانی به مال یا منفعتی مثل نسبت هر یک از افراد دیگر به آن است. معنای این سخن آن است که عدالت تبادلی رابطه‌ی افراد با یکدیگر را تنظیم می‌کند و چنانچه به صورت صحیح و درست انجام گیرد، به دخالت ثالث نیازی نیست. در صورتی که در عدالت توزیعی این دخالت شرط اصلی اجرای آن است زیرا عدالت توزیعی رابطه‌ی افراد را با دولت نسق می‌دهد. اما عدالت اجتماعی Justice sociale  عبارت است از رعایت حقوق افراد جامعه و توجه به منافع عمومی. عدالت را به معنای عمل یا تصمیم قضایی و همچنین اقتدار قضایی نیز به کار برده‌اند.
هر چند تاکنون تعریف دقیق و کاملی از صلح عادلانه ارائه نشده است اما به نظر می‌رسد نزدیک‌ترین تعریف از صلح عادلانه توسط Yossi Beilin در مجموعه مقالات what is a just peace? چاپ انتشارات آکسفورد ارائه نموده است که با اندکی تصرف به این گونه بیان می‌شود: «صلح عادلانه موقعیتی است که مردم به دست همدیگر کشته نمی‌شوند و به جای اینکه در ترس زندگی کنند، زندگی خود را صرف احیای پتانسیل‌های خویش در جامعه و در جهت ارتقای سطح زندگی افراد جامعه و جهان نمایند و تمامی کشورها از حداقل توسعه در تمامی زمینه‌ها برخوردار بوده و تک‌تک افراد بشر از حداقل رفاه برخوردار باشند».
در جهان امروز که افراد زیادی در جهان وجود دارند که به آب آشامیدنی سالم دسترسی نداشته و افراد زیادی روزانه بر اثر کمبود مواد غذایی از بین می‌روند حتی اگر هم در این شرایط و جنگی نیز در میان نباشد هیچ انسان منصفی نمی‌تواند قائل به وجود صلح باشد هر چند در سطح جهانی امروزه شاهد جنگ و خون‌ریزی‌هایی هستیم که هر روزه افراد بشر را از نظامی و غیرنظامی به کام مرگ می‌کشاند.
 
صلح عادلانه در بعد داخلی
برای رسیدن به صلح عادلانه ابتدا می‌بایست صلح در درون و ذات افراد آدمی پرورش یابد و ابتدا باید در خانواده‌ها صلح حکم‌فرما باشد. در واقع اگر بخواهیم به صلح عادلانه برسیم باید ارزش صلح را هر انسانی درک کند و از کودکی با صلح و ارزش انسانی آن آشنا بوده و در صلح رشد نماید در جوامعی که عموم خانواده‌ها در درگیری و نزاع به سر می‌برند، انتظار اینکه جامعه‌ای توأم با صلح داشته باشیم غیر معقول است و در این زمینه دولت‌ها با توجه به تکلیفی که در بسط و توسعه‌ی صلح دارند می‌بایست آموزش‌های لازم را در این زمینه به خانواده‌ها و به کودکان از طرق مناسب، ارائه نموده و به گسترش صلح کمک کنند.
یکی از مواردی که هم در مباحث و مجامع حقوق بشری و هم در ادیان بر آن تاکید شده است بحث برابری است، اگر حس برابری و برادرشدگی در افراد جامعه وجود داشته باشد به گسترش صلح بسیار کمک می‌کند؛ برابری تا حدودی مشخص است و برادرشدگی به معنی ظهور عملی حس درونی برادری و بدون چشم‌داشت جبران در اعمال افراد است که اگر واقعاً در اعمال و رفتار انسان‌ها برادری نمود پیدا کند تا حد زیادی از گسترش ظلم و خشونت قوی‌ترها بر ضعیف‌ترها در زمینه‌های مختلف جلوگیری کرده و صلح را بر هم نخواهد زد. به عنوان نمونه در زمانی که پیامبر و همراهانش از مکه به مدینه مهاجرت کردند با اینکه اکثریت مهاجران را فقرا تشکیل می‌دادند و از حداقل ثروت و امکانات رفاهی هم برخوردار نبودند، برادرشدگی واقعی انصار باعث شد تا مشکل عظیمی که خصوصاً از نظر اقتصادی برای مهاجرین وجود داشت در چند دقیقه حل شده و صلح واقعی و عادلانه برقرار شد و این در حالی است که انصار به عنوان وظیفه این کار را انجام داده و چشم داشتی در رابطه با جبران از سوی مهاجرین نداشتند ؛ در حالی که امروزه می‌بینیم هم در سطح داخلی بسیاری از کشورها و هم در بعد بین‌المللی افراد و کشورهایی وجود دارند که وضعیت ناگواری دارند و در مقابل افراد و کشورهایی وجود دارند که با ثروت انبوهی که دارند نه تنها به فکر ضعیف‌ترها نیستند بلکه آن‌ها را به استثمار می‌کشند و این در حالی است که در موارد عدیده ای علت ضعف خود مرفهین بوده‌اند.
به طور کلی به نظر می‌رسد در بعد داخلی و در چهارچوب مرزهای یک دولت-کشور صلح تنها با وجود دولتی تضمین می‌شود که ضمن آموزش مدارا و ارزش صلح به مردم و ارتقای فرهنگ صلح در چهارچوب سرزمین خود می‌بایست حقوق انسانی تمامی افراد و گروه‌هایی را که تحت تابعیتش هستند به رسمیت بشناسد و به بهترین شیوه‌ی ممکن رعایت و تضمین کند. در این باره، به ویژه حقوق اقلیت‌ها در طول تاریخ، خصوصاً در کشورهایی که بافت متنوع قومی یا مذهبی داشته‌اند بسیار حائز اهمیت است، اگر دولت این‌گونه کشورها بکوشد تا حقوق اقلیت را در زمینه‌های مختلف و هم‌سان با اکثریت جامعه رعایت نموده و هرگونه تبعیض را در این زمینه‌ها از بین ببرد، می‌توان امیدوار بود که کشور درگیر جنگ‌های داخلی نخواهد شد که با مراجعه به تاریخ پی می‌بریم، جنگ‌های داخلی در کشورهای مختلف انسان‌های زیادی را به کام مرگ کشانده است و البته این نکته پس از آن ممکن است که دولت، مردم‌سالار بوده دیکتاتور نباشد و به عبارتی دیگر دولتی بر سر کار باشد که برآمده از رای مردم و انتخابات آزاد بوده و ابتدا حقوق انسانی اکثریت جامعه را رعایت کند البته واضح است صحبت از حقوق اقلیت‌ها در کشورهایی که حکومتی مردمی نداشته و حقوق تمامی افراد آن کشور پایمال می‌شود، بیانی بیهوده خواهد بود.
به نظر می‌رسد صرف‌نظر از هر نوع بافتی که در زمینه‌های مختلف مذهبی، قومی در کشورها وجود داشته باشد یک نظام  دموکراتیک می‌تواند به بهترین شیوه‌ی ممکن این هدف را برآورده سازد و تمامی افراد از حقوق و آزادی‌های خویش بهره‌مند شده و از آن به بهترین شیوه‌ی ممکن جهت اعتلای شخصی و اجتماعی و بسط صلح استفاده نمایند.
دولت مردم‌سالار لیبرال دولتی است که مصداق اندیشه‌های لیبرالی، ایدئولوژی مسلم آن است و شهروندان در آن قدرت اعمال نفوذ بر تصمیمات را دارند، مردم‌سالاری لیبرال دولت‌هایی هستند که اندیشه‌های لیبرال عملاً در آن وجود دارند و به آزادی بیان و برگزاری انتخابات رقابتی منظم برای تعیین مقام‌هایی که اختیار اعلام جنگ را دارند، اهمیت می‌دهند؛ ایدئولوژی و نهادهای لیبرال توأم با هم سبب برقراری صلح مردم‌سالارانه می‌شوند. لیبرال‌ها معتقدند در همه جا افراد اساساً مانند هم هستند و با پیگیری صیانت نفس و رفاه مادی در بهترین شرایط به سر خواهند برد و برای پیگیری این دو مهم به آزادی نیاز است و آزادی در گرو برقراری صلح و آرامش است و اجبار و خشونت مخرب است، پس صلح خواست مشترک انسان‌هاست و دولت‌های مردم‌سالار سعی در برقراری منافع شهروندان دارند پس صلح جو هستند.
 البته در بعد اقتصادی نیز در چهارچوب مرزهای یک کشور می‌بایست تمامی افراد جامعه از حداقل‌های رفاهی متناسب با شأن انسانی برخوردار بوده و به نظر می‌رسد نظریه‌ی عدالت توزیعی جان راولز  بهترین راه حل در این زمینه باشد تا هم، شأن انسانی افراد جامعه حفظ شود و هم رشد اقتصادی در سطح کشورها به بالاترین حد ممکن برسد.
به نظر می‌رسد در کشوری که ظاهراً صلح برقرار است ولی حقوق انسانی افراد رعایت نمی‌شود و صلحی که وجود دارد در اثر خفقان و فشار سیاسی و اقتصادی بر مردم، به وجود آمده است و طبقه‌ای خاص از مردم بر بقیه حکمرانی می‌کنند بدون اینکه فرآیند اصولی دموکراسی و حکمرانی مطلوب را رعایت کنند، نه تنها صلحی عادلانه نیست، بلکه هر آن احتمال نقض صلح و بروز خشونت و جنگ در این‌گونه کشورها وجود خواهد داشت.
 
صلح عادلانه در بعد بین‌المللی
بحث صلح عادلانه در بعد بین‌المللی بسیار پیچیده‌تر از بعد داخلی است؛ در سطح کشورها قوه‌ی فائقه ای با نام دولت وجود دارد که با ویژگی‌هایی که بیان شد می‌تواند صلح عادلانه را در سطح داخلی مهیا نماید اما عدم وجود چنین قدرتی در سطح جهانی، و ناهمگنی کشورهای جهان از ابعاد مختلف (مانند نظامی و اقتصادی) موجب بروز بی عدالتی در سطح کشورها شده و دولتی وجود ندارد تا بتواند شرایط لازم را جهت ارتقای صلح برقرار سازد. در طول تاریخ بشریت، جنگ‌های بسیاری رخ داده‌اند که به بشریت خسارات بسیاری را وارد کرده‌اند و بحث عدالت در قلمرو بین‌المللی و بین کشورها جای بحث و اختلاف بوده است، صلح‌هایی که بعد از جنگ‌ها به وجود آمده‌اند اغلب غیرعادلانه بوده‌اند، دلایل زیادی برای این ادعا وجود دارد که به بعضی از این دلایل اشاره می‌شود.
انواع مختلفی از صلح وجود داشته است و اغلب اوقات صلح از جانب فاتحان و پیروزان جنگ‌ها بر شکست خورده‌ها تحمیل شده است به عنوان نمونه اروپا بعد از یالتا و البته کشورهای شکست خورده صلح را غیرعادلانه دانسته و در صدد برگرداندان وضعیت بوده‌اند؛ و همچنین اینکه معنای وسیعی از عدالت وجود دارد، اولین پرسش این است که عدالت برای چه کسی؟ برای کشورهای درگیر مخاصمه؟ برای شهروندانی که متضرران اصلی جنگ بوده‌اند برای نمونه هنگامی که بخشی از سرزمین کشوری به کشور دیگری انتقال می‌یابد، مردم زیادی همراه با سرزمین منتقل می‌شوند که از این مسأله متضرر شده و از آن‌ها هیچ اظهارنظری مبنی بر رضایت یا نارضایتی آن‌ها نسبت به این انتقال کسب نمی‌شود.
مانع دیگری که بر سر راه صلح عادلانه وجود دارد، طبیعت روابط بین‌الملل است، هر کشور درگیر، اختلاف را از دیدگاه خویش می‌نگرد و قدرت مافوقی وجود ندارد که حکم عادلانه را به طرفین تحمیل کند، قدرتمندها خود عدالت را تعریف کرده و تصمیم دلخواه را گرفته و اجرا می‌نمایند، در جهانی که قدرت مافوقی بر کشورها وجود ندارد و در صحنه‌ی بین‌المللی فعالان زیادی از کشورها گرفته تا سازمان‌هایی مانند پزشکان بدون مرز، دیده بان حقوق بشر و تروریست‌ها و ....  هر یک ایده و نظر خود را عدالت می‌پندارد و به نفع خویش عمل می‌کند.
هانس ج مورگنتا معتقد است بهترین روش برای نیل به صلح، تشکیل دولت جهانی است وی در کتابش با عنوان "صلح میان ملت‌ها" بیان می‌دارد: دیپلماسی بهترین وسیله‌ی حفظ صلح در جامعه‌ای مرکب از دولت‌های حاکم است، تنها زمانی می‌توان به صلح بین‌المللی به اندازه‌ی صلح داخلی امیدوار بود که دولت جهانی تشکیل شود و دولت‌ها ابزار انهدامی را که تکنولوژی در اختیار آن‌ها گذاشته به مرجع بالاتری (دولت جهانی) تفویض کنند، دیپلماسی، صلح را بیشتر از آنچه امروز هست، می‌تواند تأمین کند و اگر دولت‌ها قواعد دیپلماسی را (توسل به طرق مسالمت آمیز برای حفظ منافع ملی) رعایت کنند، دولت جهانی می‌تواند صلح را قابل اعتمادتر کند؛ با این وجود همان‌گونه که بدون وجود دولت جهانی صلح دائمی نمی‌تواند به وجود آید، دولت جهانی نیز بدون فرآیندهای حفظ صلح و جامعه ساز دیپلماسی نمی‌تواند وجود داشته باشد اگر بخواهیم دولت جهانی، پدیده‌ای فراتر از تصوری مبهم نباشد، فرآیندهای مناسب دیپلماسی یعنی کاهش و به حداقل رساندن کشمکش‌ها باید احیا شود.
هرچند دولت جهانی، اگر ایده آل بیندیشیم می‌تواند صلحی را برپا سازد که عادلانه بوده و تمام انسان‌ها و کشورها را برابر بپندارد اما اگر قیاسی ساده انجام دهیم و وضعیت دولت‌هایی را که اکنون در جهان وجود دارند بررسی نماییم، در می‌یابیم که ممکن است دولتی بر سرکار آید که نه تنها به گسترش صلح و عدالت در جهان کمکی نکند بلکه زمینه را برای سرکوب و خفقان بیشتر بعضی کشورها و ملت ها مهیا سازد. هر چند عده‌ای با توجه به کشورهایی مانند ایالات متحده‌ی آمریکا و یا اتحادیه‌ی اروپا استدلال مخالف کرده و پدیده‌ی دولت جهانی را ممکن می‌پندارند اما اگر اندکی به واقعیت‌های عرصه‌ی جهان سیاست و قوانین بین‌المللی نگاهی بیندازیم متوجه خواهیم شد که ایده‌ی دولت جهانی فقط در حد یک رویا و مدینه‌ی فاضله باقی خواهد ماند، در واقع اگر کشوری مانند ایالات متحده‌ی آمریکا و یا اتحادیه‌ی اروپا از کشورهای کوچک‌تری پدید آمده‌اند و صلح و عدالت تا حدودی در میان آن‌ها وجود دارد ولی نباید این نکته را از نظر دور داشت که بافت جمعیتی اروپا  تا حد زیادی همگن و دارای تاریخ، فرهنگ و مذهب مشترک هستند و به دلیل همین همسانی، توانسته اند سازمانی منطقه‌ای تشکیل دهند, هر چند هنگامی که وضعیت حقوق اقلیت‌ها در این مناطق را بررسی کنیم درمی یابیم با اینکه به نسبت سایر مناطق برتری‌هایی دارند اما باز هم محدودیت‌هایی برای اقلیت‌ها در این کشورها وجود دارد به عنوان نمونه می‌توان به محدودیت‌هایی که بعد از حوادث یازده سپتامبر برای مسلمانان به وجود آمده است که اکثراً با ترور و جنگ و خشونت موافق نبوده و نیستند.
از سویی دیگر عده‌ای معتقدند که پتانسیل نقض صلح و درگیری مسلحانه در سطح بین‌المللی بین کشورهای مردم‌سالار به مراتب کمتر از درگیری غیر مردم‌سالارها با یکدیگر و درگیری با مردم‌سالاری‌هاست به این معنی که دو کشور مردم‌سالار به مراتب کمتر وارد یک درگیری مسلحانه‌ی بین‌المللی می‌شوند.
هر چند قبلاً گفتیم مردمسالاری مناسب ترین نظام از بین نظام‌های موجود جهت تحقق صلح عادلانه است اما در بعد بین‌المللی این مسأله که صرف مردمسالار بودن دو کشور علت عدم درگیری باشد جای بحث و بررسی دارد. علل و عوامل کم بودن درگیری بین مردم‌سالاری‌ها را در دو دسته‌ی هنجاری و ساختاری عنوان کرده‌اند که به شرح مختصری از آن‌ها می‌پردازیم.
بعد هنجاری
کشورهای مردم‌سالار سعی می‌کنند مدل داخلی را در بعد بین‌المللی نیز اجرا کنند، رقابت سالم بدون حذف فیزیکی رقیب و به صورت مسالمت آمیز ؛ در حالی که در غیرمردم‌سالاری‌ها برنده همه چیز دارد و بازنده هیچ و عموماً حل مسائل و مناقشات در این سیستم با توسل به خشونت همراه است که منجر به جو بی اعتمادی و ترس شده و ثبات سیاسی تنها در صورت عدم وجود رقیب حفظ می‌شود.
در نظام بین‌الملل، حفظ حاکمیت دولت برترین اصل است، از این رو اگر مردم‌سالاری با غیر مردم‌سالاری تزاحم منافع پیش آید، از آنجا که عملاً نظام مردم‌سالار در مقابل غیرمردم‌سالار آسیب‌پذیرتر است، و از آنجا که در این مواقع احتمال تغییر نظام غیرمردم‌سالار بسیار کم است و کماکان هنجارهای غیرمردم‌سالار حاکم هستند، کشور مردم‌سالار برای حفظ بقای خود ناچار متوسل به ابزارهایی می‌شود که در غیرمردم‌سالار استفاده می‌شوند و آن جنگ و خشونت است؛ اما اگر تزاحم منافع بین دو مردم‌سالاری به وجود آید، هنجارهای مشترک مردم‌سالارانه مانع درگیری و بروز جنگ و خشونت خواهد شد  و در این میان عدالت نیز همانند سیستم داخلی در بعد بین‌المللی نیز حفظ خواهد شد بدون اینکه هیچ یک از طرفین به صورت فیزیکی حذف شوند.
از سویی دیگر نظام غیرمردم‌سالار چون در داخل احساس بی ثباتی کرده و به خشونت متوسل می‌شود و همین مسأله در سطح بین‌المللی به دلیل ترس از بین رفتن، باعث بروز خشونت و جنگ طلبی آن رژیم سیاسی شده و احتمال نقض صلح بالا می‌رود؛ در حالی که در نظام مردم‌سالار، احساس ثبات وجود دارد و درگیری‌ها بیشتر به دنبال کسب منافع بیشتر است و در این نظام عقلایی، سود و زیان حکم‌فرما بوده و چون درگیری مسلحانه ضررش بیشتر از سودش است (البته سود و ضرر در کل مد نظر است و نه فقط و صرفاً سود آن نظام به تنهایی، همان‌گونه که در بعد داخلی در نظام مردم‌سالار مطرح شد)، به خشونت و جنگ متوسل نخواهد شد.
در کل می‌توان گفت هنجارهای موجود در بعد داخلی در سیستم مردمسالار که همواره با خشونت و جنگ مخالف بوده و به دنبال بهره‌وری و رفاه هر چه بیشتر افراد جامعه است، در بعد بین‌المللی و در روابط آن کشور با سایر کشورهای لیبرال نیز متجلی شده و مانع نقض صلح و جنگ و درگیری خواهد شد.
بعد ساختاری
در یک نظام مردمسالار در هنگام بروز یک اختلاف بین‌المللی، رهبران سیاسی تلاش می‌کنند تا حمایت مردم را از سیاست‌های خویش جلب کنند، حمایت کنندگان این سیاست‌ها همان‌طور که مشخص است همان گروه‌هایی هستند که می‌بایست از سیاست‌های داخلی حمایت کنند، بنابراین منشأ مشروعیت و مقبولیت بعد داخلی و بین‌المللی یکی است، و آن مردم هستند، پس سیاست‌ها در هر دو بعد باید هماهنگ باشند و واضح و روشن است که این سیاست‌ها باید همسو با مردم‌سالاری بوده و از خشونت و درگیری و حذف فیزیکی رقبا به دور باشد.
از سویی دیگر بسیج سیاسی مناسب برای جلب حمایت سیاسی تنها در موقعیت‌هایی به سرعت قابل تأمین است که بتوان آن را به شکل مناسبی به عنوان موقعیت‌های اضطراری معرفی کرد . در نظام مردم‌سالار کسب رضایت و همراهی مردم برای جنگ بسیار مشکل است و فرآیند خاصی دارد که اغلب دست و پا گیر است؛ اما در غیرمردم‌سالاری‌ها کسب رضایت گروه اصلی مشروعیت بخش، که اکثراً از جنگ و درگیری سود می‌برند، کافی بوده و توجهی به افکار عمومی نمی‌شود. به همین دلیل مردم‌سالاری‌ها تمایل کمتری به جنگ دارند، مگر در زمان‌هایی که واقعاً موقعیت مخاطره آمیز باشد و مردم نیز همراهی کنند و همچنین به دلیل زمان بر بودن فرآیند جلب رضایت و مشارکت مردم، در این فاصله عموماً فرآیندهای دیپلماتیک با بهره گیری از طرق مسالمت آمیز اختلاف حل شده و از جنگ جلوگیری خواهد شد، اما اگر اختلاف بین مردم‌سالاری و غیرمردم‌سالاری باشد راهی جز جنگ ندارد زیرا طرف مقابل نیاز به زمان برای جلب رضایت مردم نداشته و زود وارد جنگ خواهد شد.
همچنین به دلیل اینکه اکثر کشورهای لیبرال دموکرات، ثروتمند هستند و مبادلات اقتصادی با هم دارند عموماً وارد درگیری نمی‌شوند چون بیشتر از آنچه در مخاصمه‌ی مسلحانه بدست می‌آورند را از دست خواهند داد، همچنین جنگ رشد اقتصادی آنان را کند خواهد کرد و همچنین ذکر این نکته نیز نباید از نظر دور نگه داشته شود که نزدیکی جغرافیایی و اشتراک در فرهنگ و مذهب نیز باعث اتحاد این کشورها شده و مانع نقض صلح می‌شود . در یک سیستم دموکراتیک و لیبرال حتی اگر لیبرال‌ها بر سر کار نباشند، و حاکمان غیر لیبرال تمایل به جنگ داشته باشند، لیبرال‌ها از آزادی بیان خود که قانونی نیز هست استفاده کرده و افکار عمومی را بر ضد جنگ تهییج می‌کنند و حاکمان غیر لیبرال از بیم دور بعدی انتخابات از جنگ دوری خواهند کرد.
در اندیشه‌ی لیبرال چون جنگ پرهزینه و خطرناک است، تنها زمانی به جنگ دعوت می‌شود که اهداف لیبرالی را بر آورد، یعنی زمانی که به احتمال قریب به یقین سبب تقویت صیانت نفس و رفاه شود و این تنها زمانی ممکن است که طرف مقابل مردم‌سالار و لیبرال نباشد (البته در این مواقع نیز جنگ آخرین راه ممکن بوده و مگر در مواردی که هیچ راه حل مسالمت آمیز دیگری در میان نباشد قابل توجیه است که البته به ندرت اتفاق می‌افتد)؛ مردم‌سالاری‌های لیبرال، منطقی، پیش بینی پذیر و درخور اعتمادند زیرا منافع راستین شهروندانشان را که منافع راستین تمام شهروندان سراسر جهان هم‌خوانی دارد بر حکومت آنان سایه افکنده است.
به طور خلاصه می‌توان گفت بهترین گزینه از بین گزینه‌های ممکن، جهت رسیدن به صلح عادلانه و پایدار، توسعه‌ی دموکراسی در سطح کشورهای جهان به شیوه‌های مسالمت آمیز می باشد.
در وضعیت موجود که خشونت و بی عدالتی بخشی اعظمی از جهان را فرا گرفته است به نظر می‌رسد که راه اصلی نیل به عدالت می‌بایست از راه صلح بدست آید و نه از راه جنگ. دموکراسی به ندرت می‌تواند از راه نظامی و جنگ به وجود آید همان‌گونه که لغو آپارتاید با توافق بین سیاهان و سفیدها بدست آمد نه با اسلحه‌ی خارجیان و نه با جنگ که منجر به بی عدالتی مانند حذف یکی از طرفین شود، صرف‌نظر از رویای تشکیل یک دولت جهانی دموکرات که به همه‌ی کشورها و انسان‌ها به یک دیده و عادلانه بنگرد؛ در وضعیت موجود که چنین نهادی وجود ندارد، رهبران کشورها باید به شدت نگران تأثیر تصمیمات ناعادلانه‌ی خویش باشند و در تصمیمات خود همواره عدالت و انصاف را رعایت نمایند.
در مخاصمات مسلحانه‌ای هم که به وجود می‌آید، علاوه بر آتش بس و قطع مخاصمه می‌بایست دلیل اصلی مخاصمه و درگیری را از بین برد و طرف پیروز باید منشأ اصلی درگیری را از بین ببرد و در غیر این صورت صلح موقتی و گذرا خواهد بود (به عنوان نمونه وضعیت خاورمیانه از 1947 تاکنون موید این نکته است).
در جهان امروز که درگیری‌های داخلی در جریان است و ملت‌ها جهت رسیدن به آزادی با حکومت‌های خودکامه درگیر هستند، سازمان ملل متحد و شورای امنیت با توسل به اقدامات مورد نیاز و در صورت لزوم نیروی نظامی از خون‌ریزی توسط هر یک از طرفین جلوگیری نماید تا نقض صلح هر چه سریع‌تر خاتمه پذیرد.
تمام کشورها با همکاری همه‌ی فعالان این زمینه باید تلاش کنند در زمینه‌ی اقتصادی حداقل عدالت و حداقل امکانات رفاهی را برای همگان مهیا سازند و در این زمینه نمی‌بایست قانون جنگل حکم‌فرما باشد و قوی، قوی‌تر شده و ضعیفان هر روز ضعیف‌تر شده و به کام مرگ کشیده شوند و این یکی از زمینه‌های لازم و ضروری برای رسیدن به صلح عادلانه و پایدار است.
در پایان به طور خلاصه می‌توان گفت رواج دموکراسی و احترام به حقوق بشر و حقوق شهروندی و همچنین بسط مدارا برای تمامی انسان‌هایی که در پهنه‌ی گیتی زندگی می‌کنند تضمینی بسیار محکم برای برقراری صلح واقعی و عادلانه و پایدار و جلوگیری از هر نوع خشونت و توسل به زور است هم برای داخل کشورها و هم در میان کشورها و در صحنه‌ی بین الملل.
 

نتیجه گیری
در جهان امروز که بی عدالتی و نابرابری بخش اعظم پهنه‌ی گیتی را احاطه کرده است، در جهانی که بخش کثیری از آن را کشورهایی تشکیل می‌دهند که جمعیت فقیری داشته و هر ساله انسان‌های زیادی از فقر و سوء تغذیه از بین می‌روند، برقراری صلح سرابی بیش نخواهد بود. در واقع اگر هم در این جهان جنگی نباشد، به معنی صلح نیست؛ زیرا در چنین حالتی که تبعیض سر به فلک کشیده است هر آن احتمال بروز خشونت هم در بعد بین‌المللی و هم در بعد داخلی وجود دارد، صلح پایدار و عادلانه ممکن است.
برای رسیدن به صلح واقعی می‌بایست عدالت در جهان وجود داشته باشد، فقر و گرسنگی و تاراج منابع از بین رود و همه‌ی افراد انسانی از حقوق اولیه‌ی خود برخوردار باشند، در چنین جهانی که افراد انسانی از نظر نیازهای اولیه شامل غذا، آب و محیط زیست سالم و ... از حداقل ها برخوردار هستند و از طریق حکومت‌های مردم‌سالار و از طریق آموزش صلح، مدارا و ارزش دادن به تنوع نژاد و مذهب  انسانی، می‌توان به صلح امیدوار بود.
در بعد داخلی در کشورها می‌بایست با احقاق حقوق مدنی و سیاسی همه‌ی افراد اعم از زن و مرد و اکثریت و اقلیت از نظر مذهبی، قومی و ... گسترش عدالت اقتصادی می‌توان به صلح داخلی امیدوار بود که به نظر می‌رسد دموکراسی و نظریه‌ی عدالت توزیعی بهترین گزینه‌های پیش رو باشد.
در بُعد بین‌المللی که تحقق یک دولت جهانی برای برقراری عدالت در حد یک رویا باقی مانده است، دولت‌های قدرتمند می‌بایست با تجدیدنظر در دیدگاه‌های خود نسبت کشورهای جهان سوم به جای برخورد خشونت آمیز، سعی در پیشرفت و توسعه‌ی این کشورها نمایند، اگر کشورهای ثروتمند به کشورهای فقیر در زمینه‌های اقتصادی، تکنولوژیک و سایر زمینه‌های لازم کمک نمایند، می‌توان به صلحی در سطح جهان امیدوار بود که عادلانه بوده و ماندگار خواهد بود و آنچه روشن است این است که رواج دادن دموکراسی و نیل به توسعه با لشکر کشی نظامی و خشونت بدست نخواهد آمد.
البته اگر صلح عادلانه در جهان برقرار باشد، به سود تمامی انسان‌ها خواهد بود زیرا اولاً انسان به جای تلاش جهت آماده شدن برای جنگ که حیات انسانی را از بین می‌برد، می‌تواند تلاش خود را صرف ارتقای سطح زندگی و رفاه خود و تمامی انسان‌ها نماید و به جای هزینه‌های زیادی که برای جنگ در سطح جهان صرف می‌شود، می‌توان برای پیشرفت علمی و اقتصادی و کمک به کشورهای فقیر از آن استفاده نمایند.
 
منابع فارسي
1.    روزنامه‌ی جوان
2.    فلسفی، هدایت‌الله، حق، صلح و منزلت انسانی، مجله حقوقی، شماره 26 و 27
3.    کاظم‌زاده ایرانشهر، حسین کاظم، راه راست برای صلح در میان ملت‌ها، تهران، شرکت نسبی حاج محمد حسین اقبال و شرکا
4.    لغت‌نامه‌ی دهخدا
5.    لينكليتر، اندرو، صلح ليبرالي، ترجمه‌ي عليرضا طيب، چاپ اول، تهران، دفتر مطالعات سياسي و بین‌الملل، 1385
6.    محقق داماد، عدالت و تأمین حق صلح جهانی، نشریه‌ی چشم انداز ارتباط فرهنگی، شماره 6
7.    مورگنتا، هانس ج، سياست ميان ملت‌ها، ترجمه حميرا مشيرزاده، تهران، دفتر مطالعات سياسي و بین‌الملل،1379

منابع لاتين
1.    Oxford Dictionary
2.    PIERRE ALLAN and ALEXIS KELLER, WHAT IS A JUST PEACE?, Oxford University Press

اضافه کردن نظر

کد امنیتی تازه کردن

حق گستر

پایگاه حقوقی حق گستر از سال 1389 فعالیت خود را آغاز کرده است. هدف از تاسیس و راه اندازی این پایگاه حقوقی ایجاد محیطی علمی و مناسب جهت نشر رایگان مقالات و مطالب حقوقی دانشجویان و اساتید رشته حقوق می باشد. سعی شده در کنار نشر مقالات حقوقی که از اهداف اصلی سایت می باشد سایر نیازهای دانشجویان و اساتید رشته حقوقی نیز برآورده شود. حق گستر آمادگی و توانایی لازم را برای همکاری با کلیه نهادها و ...را در زمینه مسائل حقوقی دارد.

پربحث‌ترین ها